|
روزهاي اول ورودمان به دوكوهه بچه ها زياد اهل صبحگاه،ورزش واينجورمسائل نظامي نبودند حاج احمد بامشاهده اين وضع خيلي راضي به نظر نمي رسيد تا اينكه روز سوم،از همان گرگ وميش سحرگاه،حاج احمد دست به كار شد وبچه ها را باقهر وغضب از اتاق هاي ساختمان بيرون ريخت. صبح زودتوي اون سرماي استخوان سوز هوا،همه نيروها را در زمين صبحگاه دوكوهه به خط كردو گفت:من اينجور مراسم صبحگاه را قبول ندارم،بايد يك فكر اساسي بكنيم تا صبحگاه تيپ ما،صبحگاه درست وحسابي بشود! بعد همةنيروهاي مستقر در زمين صبحگاه از جمله حاج محمود شهبازي وحاج همت راشروع كردبه دوانيدن.بچه ها،خواب آلود وسرمازده،اكثر آزرده از اين نحوة برخورد خشن حاج احمد،نيم ساعتي،سهـچهار دور گرد زمين درندشت صبحگاه دوكوهه دويدند.هزار چندي،نهيت حاج احمدبلندشد:بدو...غرزدن موقوف...حرف بي حرف...بدوبرادر،بدو!يادش به خير،حسين قجه اي با آن جثةظريف وريز نقش خودش،همان طور كه خيس عرق پا به پاي ما مي دويد،به بچه هاييكه زير لب غر مي زدند،مي گفت:يچه ها،مطيع باشيد.به فرمان احمدگوش كنيد.آنها هم كه ديدندحسين خودش با چه مشقتي داردپا به پاي آنها مي دود،دست از غرغركردن برداشتند.همگي خسته وكوفته رسيديم به يك تكه آب گرفتگي وزمين گل آلود كنار محوطةسيماني زمين صبحگاه.حاج احمد فرمان توقف داد وبراي اينكه حجت را با همه تمام كرده باشد،بلا فاصله دست انداخت زير بغل حسين قجه اي و او را به يك ضرب بر روي زمين گل آلود خواباند.حسين هم مطيع توي گل ولاي درازكشيد وشروع كرد به سينه خيز رفتن.بعد نوبت رسيد به دستواره.او هم كه نمي خواست توي گل ولاي سينه خيز برود، با لحني ملتمسانه گفت:حاجي،بگذارمن توي زمين صبحگاه سينه خيز بروم.حاج احمد معطل نكرد؛جلدي رضا را گرفت وبه زمين زد ودستواره هم كه سراپا خيس وگل آلود شده بود،بناچارتوي همان لاي ولجن سينه خيزرفت.بعد،نوبت رسيد به حاج همت،همه گفتيم خب اينجا ديگه وضع فرق ميكنه!اين ديگر حاج همت است ولابد حاج احمد حرمت رفيق خودش را نگه مي دارد.ديديم سريع همت را بلند كرد وبه زمين خواباند.حاج همت كه سعي داشت بيش ازحدگل مالي نشود،شروع كرد به صورت چهار دست وپا ازميان گل ولاي جلو رفتن كه حاج احمد مجالش نداد وبايك حركت دست،او رابه پشت برگرداند،پايش را روي شكم همت گذاشت وفشارداد؛طوري كه حسابي توي آن گل ولاي آب راكد خيس بخورد.بعد هم خيلي قاطع به او گفت:يا الله!برو! خلاصه،به اين ترتيب،همت را هم توي گل هافرو كرد واو هم سينه خيزرفت.حاج محمود شهبازي اصلا معطل نشد وهمان وقتكه حاج احمد مشغول كلنجار رفتن با حاج همت بود،لبخند زنان سري تكان داد و«يا علي»گويان روي زمين دراز كشيد وبي حرف پيش،در ميان گل ولاي سينه خيز رفت. ديگر همه حساب كار دستمان آمده بود.داشتيم روي زمين درازمي كشيديم تا سينه خيز برويم كه ديديم خود حاج احمد،سريع خيز رفت توي گل ولاي وشروع كرد به سينه خيزرفتن.همان جا بود كه فهميديم حاج احمد،هم مي خواهد نفس خودش راخواركند،هم با عمل خودش به ما بفهماند كه وقتي پاي نظم وانضباط در كار باشد،مسأله براي احدي تبعيض بردارنيست وحاج احمد وحاج همت وحاج محمود دستواره و...ندارد!همه بايد نظم را مراعات كنند.از فرداي آن روز،ديگر همه خوب مي دانستيم اگرصبح سرصف نباشيم،بايد تا جان در بدن داريم،دور زمين صبحگاه بدويم. «مجتبي صالحي پور»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 4:48  توسط محسن الله وردی زاده
|
|
|